|
امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا«قسمت دوم» |
|
نویسنده : Admin
|
|
امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا
«قسمت دوم»
در مقدمه بيان شد كه عمل امام حسين(ع) نياز به تفسير و تبيين دارد همان گونه كه قرآن نياز به آن دارد، نياز به تفسير و تحليل داشتن يك عمل نشانگر رمز و رازدار بودن و پيچيده بودن آن مىباشد به گونهاى كه وقتى به آن نگاه مىشود سؤالهاى متعددى براى ناظر به وجود مىآيد. كثرت سؤال از نياز به تفسير حكايت مىكند و هر گونه پاسخ به آنها نوعى تفسير و تبيين مىباشد. تفسيرهاى متنوع، عقلمدارانه، عشقمدارانه و ... تطابق يك عمل با چند گونه تفسير، حكايت از جامع بودن و كامل بودن آن عمل دارد.
در فصل اول انواع توطئهها و برخوردهاى حكومتهاى آن زمان با مخالفان يا منتقدان اجمالاً مطرح شد. اين فصل در صدد بيان چگونگى برخورد امام حسين(ع) به عنوان يك مخالف كه براى حكومت اموى مشروعيتى قائل نيست به گونهاى كه بتواند انتقاد خود را بيان كند، راه و روش صحيح را آموزش دهد و از توطئههاى گوناگون در امان بماند.
در ذهن هر مبارز سياسى و هر تحليلگر، تمامى احتمالات جمع مىشود و معمولاً احتمالهاى قوىتر، در مرحله عمل، طلايهدار ميدان خواهد شد ولى افراد دقيق، هوشيار، توانمند و خواستار پيروزى قطعى، تلاش مىكنند، حتى المقدور، تمامى احتمالات را به حساب آورند و در هنگام عمل، از آنها غافل نشوند تا از راهى كه هيچ فكرش را نكردهاند ضربه نخورند.
اين بخش را در سه قسمت پى مىگيريم. قسمت اول با عنوان «در مدينه» و قسمت دوم با عنوان «انتخاب مكه» و قسمت سوم «ويژگىهاى مثبت كوفه و مردم آن» مىباشد و در پايان هر قسمت فوايد همراه بودن خانواده را كه در طول بحث جسته و گريخته مطرح شده به طور فهرستوار ذكر مىكنيم .
مقدمه:
بيان احتمالات:
حكومت يزيد ممكن است از تجربه گذشتگان استفاده كند و هر يك از طرحهاى ترور، مسموم ساختن، شكنجه، اتهام ارتداد خارجى بودن و محصور ساختن را در مورد امام حسين(ع) به كار برد يا چند طرح را با يكديگر به اجرا گذارد و به هر حال به گونهاى عمل كند كه بتواند با نابودسازى امام حسين(ع) باز خود را مسلمان، پيرو قرآن و داراى وجاهت قانونى قلمداد كند و در اين راه از تمامى مشاوران قوى و پخته كه در طول نيم قرن در سياست بودهاند استفاده كند و نقشهاى بسيار دقيق براى نابودى امام(ع) طراحى كند.
و ممكن است به مقتضاى جوانى، ناپختگى و سرمستى قدرت، دستور قتل صريح و بىپرده مخالفان خود از جمله امام حسين(ع) را صادر كند، تا به نداى درونى خود در كينهتوزى بنىاميه با بنىهاشم پاسخ مثبت دهد تا براى هر جنايت و گناهى آزاد باشد و هيچ منتقدى را در مقابل نداشته باشد.
و عاقبتانديشى و درسآموزى از حاكمان سابق را به كنارى وا نهد. در اين صورت نه تنها امام حسين(ع) به نحوى كشته مىشود بلكه خانواده و زن و فرزند او نيز از تعرض در امان نمىمانند. زيرا جنگهاى قبيلهاى، در بين اعراب باديه داراى سابقه طولانى است ولى دردناكترين حادثه براى آنان اين بود كه علاوه بر مغلوب شدن در ميدان نزاع و كشته شدن مردان، زنان نيز اسير شوند و به دست دشمن بيفتند. و به همين جهت اعراب جاهلى، از دختردار شدن متنفر بودند و آنها را مىكشتند يا زنده به گور مىكردند تا زنى موجود نباشد كه در جنگها به دست دشمنان اسير شود!
حال امام حسين(ع) اين احتمال را نيز مىدهد كه قدرت حاكمه به كشتن او اكتفا نكند، بلكه به خانه و كاشانه آن حضرت نيز تجاوز كند و به خاطر عمق كينه و نفرتى كه از بنىهاشم دارد بر زن و فرزند او نيز هر جنايتى را روا دارد.
وقتى كه احتمال دوم با تبعاتش پا به عرصه گذاشت بايد برنامهريزى بسيار دقيقى انجام گيرد به گونهاى كه اگر حكومت يزيد راهى چون دوران بيست ساله حكومت معاويه را پيمود، حضرت بتواند انتقاد خويش و خلاف قانون و مفاد صلحنامه بودن حكومت يزيد را بيان كند و اعلام نمايد كه طبق صلحنامه امام حسن(ع) و معاويه قرار شد كه معاويه كسى را جانشين خود قرار ندهد و امر خلافت به دست مردم باشد.(1) و اگر حكومت يزيد راه مخالفت و قتل و غارت علنى را برگزيد، حضرت بتواند، حتى المقدور خود و خانوادهاش را حفظ كند و در ميدان جنگ، با حكومتى مقتدر و داراى امكانات فراوان، كمترين هزينه را پرداخت كند و در عين حال بيشترين فعاليت را در راه معرفى اسلام صحيح، معرفى مفاسد حكومت، روشنگرى مردم و ... انجام دهد.
جالبترين قسمت بحث زندگى امام حسين(ع) آن است كه روشن گردد امام، در تمامى فعاليتها از اول تا آخر همه احتمالها را در نظر مىگرفت و به گونهاى عمل مىكرد كه راه احتياط را از دست ندهد و در عين حال، دشمن بتواند در هر لحظه از كردههاى خويش پشيمان شود و راه صلاح بپيمايد و همچنين مردم در جانبدارى از او، پيوستن به او و يا گسستن از وى آزاد باشند.
عمل امام حسين(ع) و سخن او هيچ گاه نشان نمىدهد كه چون حكومت چنين و چنان كرده، ديگر صلح با او امكان ندارد و تنها حاكم، شمشير است و يا چون ديگر لشكر و نيرويى ندارد، تنها راه تسليم است، بلكه پيوسته جا را براى تمامى احتمالات باز گذاشته است.
از اولين جلسهاى كه حاكم مدينه او را خواست تا آخرين لحظه از عمر شريفش پيوسته، همه احتمالات را در نظر مىگرفت و براى تك تك آنها به مقتضاى حال و مقال، زمان و مكان برنامه ريزى دقيق مىنمود.
قسمت اول: در مدينه
وقتى خبر مرگ معاويه در اواخر رجب سال 60 ه··· .ق به وليد فرماندار مدينه رسيد و در آن از او خواسته شده بود كه از عبدالرحمن پسر ابوبكر(2)، عبدالله پسر عمر، عبدالله پسر زبير و حسين پسر على براى يزيد بيعت گرفته شود و فرستاده وليد آنان را در مسجد كنار قبر پيامبر اكرم(ص) يافت و احضاريه را به آنان ابلاغ كرد، از آن جمع، تنها امام حسين(ع) بر وليد وارد شد.(3)
در گفتگو با ابنزبير در باره اينكه چرا احضار شدهاند امام(ع) فرمود: گمان مىكنم طاغوتشان [معاويه] هلاك شده است؟ ولى احتمال اينكه خبر مهم ديگرى اتفاق افتاده باشد را نيز منتفى ندانست. طبق احتمال اول احضار امام(ع) و ابنزبير و ... براى بيعت گرفتن است و بايد برنامهريزى براى بيعت نكردن فراهم شود و به گونهاى عمل گردد كه فرماندار نتواند مخفيانه و با تهديد بيعت بگيرد. و طبق احتمال دوم بايد ديد چه حادثهاى است تا عكس العمل مناسب صورت گيرد.
اما ابنزبير، تنها يك طرف احتمال را گرفت و طبق آن عمل كرد، او گفت: «من غير از مرگ معاويه احتمال ديگرى نمىدهم.(4)»
و بنابراين در جلسه شركت نكرد و همان شب به فكر آمادهسازى مقدمات سفر شد و از راههاى فرعى با برادرش به سوى مكه رفت.(5) اما امام حسين(ع) اعمال احتياطى را انجام داد، نزد فرماندار رفت ولى سى نفر از اصحاب و يارانش را همراه خود برد و به آنان دستور داد كه اسلحههايشان را مخفى سازند و بيرون فرماندارى آماده باشند تا اگر امام از آنان يارى خواست وارد شوند.
امام بر وليد وارد شد و به فرماندار با عنوان فرماندار، سلام كرد و چون مروان را آنجا ديد و خبر از نزاع آن دو با يكديگر داشت از جلسه آنان با يكديگر ابراز خرسندى نمود و فرمود: «دوستى و ارتباط بهتر از دورى و جدايى است، خداوند نزاعهاى شما را اصلاح كند.»(6) اما آنان جوابى به اين سخن حضرت ندادند و وليد نامهاى كه خبر مرگ معاويه و فرمان گرفتن بيعت از او بود را برايش خواند.
امام پس از تسليت خبر مرگ معاويه فرمود: افراد همانند من كه مخفيانه بيعت نمىكنند و شما نيز به آن اكتفا نمىكنيد بلكه مىخواهيد تا علنى شود و همه مردم بدانند. بنابراين هرگاه كه در اجتماع مردم حاضر شدى و آنان را به بيعت دعوت كردى امر واحدى خواهد بود. وليد گفت: پيشنهاد خوبى است. كار را به فردا و در حضور مردم واگذار مىكنيم. اما مروان به وليد گفت: يا همين الآن بيعت كند يا گردنش را بزن، يا او را حبس كن تا فردا در حضور مردم بيعت كند.(7) و سرانجام سخنان تندى بين آنان مطرح شد. و امام از فرماندارى بيرون آمد.
بررسى برخوردهاى افراد
بررسى چگونگى برخورد امام با مسئله مردن معاويه و گرفتن بيعت براى يزيد و برخورد عبدالله بنزبير به عنوان مخالف ديگر حكومت يزيد با همين مسئله در همين ابتداى كار، روشها و خطمشىها را مشخص مىسازد.(8)
امام فرمود: «من گمان مىكنم طاغوتشان هلاك شده باشد.» پسر زبير گفت: «من غير اين گمان ديگرى ندارم.» و چون هر كس طبق عقيدهاش عمل مىكند و عقل عملى از عقل نظرى يارى مىجويد ابنزبير چون احتمال ديگرى در ذهنش جاى نمىگيرد، طبعاً يقين پيدا مىكند كه او را براى بيعت احضار كردهاند و باز چون يقين دارد كه اگر به آنجا رفت و بيعت نكرد، زندانى يا كشته مىشود از رفتن به فرماندارى خوددارى مىكند و پس از اينكه چندين مرتبه مأمور، در خانهاش مىآيد، برادرش را مىفرستد.(9) و او با كلك و وعده دروغ، خانه را از محاصره مأموران در مىآورد و شبانه و مخفيانه، بدون زن و فرزند، تنها همراه با برادرش جعفر از راه فرعى به سوى مكه مىرود. كه در اين راه هم به دروغ متوسل شد، هم با شبانه حركت كردن و از راه فرعى رفتن فرار خود را بر ملا ساخت و ....
اما امام حسين(ع) با اينكه خودش اولين كسى بود كه احضاريه نابهنگام را تحليل كرد و فرمود: «گمان مىكنم طاغوتشان هلاك شده» ولى در عمل، احتمال ديگر را منتفى ندانست و هنگام ورود به فرماندارى و سلام بر فرماندار، سخنى از مرگ معاويه به ميان نياورد بلكه با سلام كردن به امير و فرماندار(10) نه شخص وليد، به نوعى بر فرماندار بودن وى يا قبول داشتن آن اشاره كرد و سپس سخن از صلح و دوستى به ميان آورد و ارتباط را بهتر از قطع رابطه دانست. (الصلة خير من القطيعة)(11) و در مورد بيعت فرمود: افرادى همانند من مخفيانه بيعت نمىكنند و شما نيز بيعت مخفيانه به دردتان نمىخورد بلكه مىخواهيد تا پيش چشم مردم و به صورت علنى باشد [تا ساير مردم نيز بيعت كنند يا به بيعت خود دلگرم شوند.]
پاسخ مثبت به احضاريه و حضور در فرماندارى، سلام به عنوان فرماندار، سخن از دوستى گفتن و تشويق به آن و دعا براى اصلاح دعواهاى مروان و وليد، همگى براى اعتناى عملى به احتمال ديگر ـ ارتباط نداشتن احضاريه با مرگ معاويه ـ مىباشد.
تفاوت سازگارى با سازش كارى
مناسب است تفاوت سازگارى با سازشكارى روشن گردد و معلوم گردد كه با قاطعيت و تعصب بىجا چه رابطهاى دارند؟
سازشكارى آن است كه انسان به خاطر ديگران و به هر دليل از مواضع اصولى خود عدول كند و به خاطر آنان از عقايد و اصول اخلاقى خود دست بكشد ولى سازگارى آن است كه انسان در عين رعايت امور اعتقادى و اخلاقى و باورهاى اساسى خود، در عمل و رفتار تا آنجا كه ممكن است با ديگران هماهنگ شود و تلاش كند كه آنان را از خود نرنجاند بلكه علاوه بر آن تلاش كند رضايت آنان را نيز به دست آورد.
فرض كنيد چند نفر با هم به مسافرت مىروند. برخى از آنان خواستند، در اين مسافرخانه غذا بخورند ولى فعلاً يك نفر ميلى به غذا خوردن ندارد اما براى همراهى با آنان در آنجا غذا مىخورد، استراحت مىكند و ... اين به معناى سازگارى است و امرى پسنديده و ممدوح است. اما گاهى آنان مىخواهند در اين مهمانخانه غذا بخورند و شخص مىداند كه غذاى اينجا فاسد است و به هر دليل نمىتواند يا نمىخواهد بگويد اين غذا فاسد است يا اگر بگويد از وى قبول نمىكنند. در اين صورت همراهى كردن با آنان و غذا خوردن، سازشكارى است و مورد مذمت مىباشد.
بر عكس، اين دو، يعنى همراهى نكردن در صورت اول، لجبازى، تعصب بىجا و يكدندگى نام دارد ولى همراهى نكردن در صورت دوم، دفاع از مواضع اصولى، قاطعيت، حقمدارى و ... نام دارد.
از مشكلات بحثها اين است كه معمولاً افراد تفاوتى بين سازگارى با سازشكارى و همچنين بين يكدندگى و دفاع از مبانى
اساسى نمىگذارند.
مثلاً در بحث ما ممكن است يك شخص ـ صرف نظر از شيعه بودن ـ قاطعيت ابنزبير، در نرفتن به مجلس وليد، و بىاعتنايى به احضاريههاى وى و سرانجام با فريب از شهر خارج شدن را قاطعيت به حساب آورد و يا رفتن امام حسين(ع) در آن مجلس، و سلام بر امير كردن، را نوعى سازش بداند و چون امام حسين(ع) را شخصى مبارز و سازشناپذير مىداند در صدد تكذيب اين امور برآيد.
ولى اگر متوجه شود كه راهبرد اصلى در اين مرحله و هدف اصلى بيعت نكردن با يزيد است و اين موضع، بايد حفظ شود، آن گاه روشن مىشود كه امام حسين(ع) و ابنزبير هر دو بر موضع اصلى پاى فشردهاند ولى امام(ع) علاوه بر قاطعيت، سازگارى نيز داشته و اخلاقى كريمانه و بزرگوارانه را به نمايش گذارده است. از رفع نزاع بين دو انسان خبيث و وابسته به حكومت اموى استقبال مىكند و ... ولى عمل پسر زبير اين سازگارىها را ندارد. و در برخى موارد نوعى لجبازى نيز از آن ظاهر مىشود. اما در مقابل اين هر دو، عمل پسر عمر كه از مواضع اصولى دست برداشت و حاضر شد با حكومت امويان و حتى با پليدترين كارگزار آنان، حجاج بنيوسف، بيعت كند و حتى به جاى بيعت با دست، پاى حجاج را ببوسد، سازشكارى نام دارد و مذموم است.
قسمت دوم: انتخاب مكه
در اينكه امام حسين(ع) بايد مكه را به عنوان اولين مقصد انتخاب مىكرد بحثى نيست و هيچ كس در اين باره رأى ديگرى نداده است زيرا در مدينه ماندن، بدون بيعت كردن، امكانپذير نبود و به سوى هر سرزمينى كه رهسپار مىشد، از شهرها و مردم ديگر از او بىخبر مىماندند و او از آنان و شهرهاى ديگر اگر در مسير حركت به شام بود حركت به آنها زمينهسازى براى قيام مسلحانه به حساب مىآمد و حكومت مىتوانست به حضرت برچسب ياغى و تجاوزكار بزند و اگر از مسير شام و مركز خلافت دور مىشد، برچسب ترسو بودن و فرار به وى مىخورد و حكومت را بر ظلم و تجاوز جرىتر مىنمود. به همين جهت انتخاب مكه بهترين انتخاب بود زيرا همه مسلمانان به عنوان عمره يا حج به مكه رفت و آمد داشتند، خبر بيعت نكردن حضرت از اين طريق پخش مىشد، نامههاى حضرت به آنان مىرسيد و از جوابهاى آنان مطلع مىگشت و مردم مكه طايفه بنىهاشم را شاخهاى از خود مىدانستند كه از بين آنان پيامبر اكرم(ص) ظهور كرد و آنان را بر همگان برترى بخشيد و به خانه كعبه رونقى دوباره داد. پس مكه علاوه بر مركز اجتماعى و اخبار، مركز زيارت و طواف، وطن اصلى و آباء و اجدادى امام حسين(ع) نيز بود.
بنابراين در حركت به سوى مكه اتهام فرار و يا ياغى بودن به حضرت نمىچسبد، خصوصاً كه حضرت با زن و فرزند خارج شد و ياغى، جنگجو و خارجى زن و كودك را با خود همراه نمىسازد، پس امام حسين(ع) بدون اينكه با كسى مطرح سازد با اين عمل خود نشان داد كه براى جنگجويى صِرف، و تنها براى بيعت نكردن و يا تنها براى حكومت به دست گرفتن، از مدينه خارج نشده است بلكه محلهاى ديگرى نيز براى خروجش وجود دارد. خصوصاً كه دو روز مانده به انتهاى رجب از مدينه خارج شد و بنابراين درك ثواب عمره رجبيه را نيز در دفاع از حركت خويش داشت.
شروع حركت در شب بود تا از داغى هوا در امان باشد خصوصاً كه آن مناطق گرمسير است و طبق تطبيق تقويم شمسى با قمرى زمان حركت اوايل خرداد بوده كه هوا نسبتاً گرم است و همچنين براى اينكه از ديد مأموران حكومت مخفى باشد و آنان مزاحم حركت او نشوند، تا مقدارى از مدينه دور شود.
اما از سوى ديگر براى اينكه حكومتيان حركت او را يك حركت صرفاً زيارتى به مردم ننمايانند و با اسم اينكه او نيز با ما موافق است و كلمات آن شب حضرت، در نزد وليد و مروان را سازشكارى جلوه ندهند و قلمداد نكنند فراز «فخرج منها خائفاً يترقّب»(12) را ترنم كرد و نشان داد كه اگر او مجبور نمىشد، اكنون به اين سفر تن در نمىداد بلكه اجبارى در كار بوده است و چونان حضرت موسى كه از ترس كشته شدن، خانه و كاشانهاش را راه ساخت؛ او نيز از ترس كشته شدن به اين سفر تن داده است و راه اصلى را پيش گرفت و از راههاى فرعى حركت نكرد تا او را ترسان و فرارى قلمداد نكنند و گروههايى را براى تعقيب او نفرستند، همان گونه كه هشتاد نفر را براى جستجوى ابنزبير فرستادند.
محمد حنفيه را در مدينه باقى گذاشت تا او را از اوضاع باخبر سازد و وصيتنامه خود را به او تحويل داد تا مردم از هدف حركت امام، آگاه شوند و آن را زيارتى صِرف يا حركتى از روى بغى و ظلم جلوه ندهند و در وصيت خود صريحاً به يگانگى خداوند در رسالت حضرت محمد(ص) شهادت داد و به قيامت و بهشت و دوزخ و حشر و نشر اعتراف كرد تا علاوه بر عمل به استحباب، و آموزش آن به ديگران، خود را از اتهام احتمالى ارتداد مبرا سازد و كسى حركت او عليه حكومت يزيد را نوعى ارتداد قلمداد نكند و با بيان اينكه «انى لم اخرج اشراً و لا بطراً، و لا مفسداً و لا ظالماً، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابىعلى بنابىطالب»(13) اتهام ياغى بودن و خارجى بودن را از حركت خود زدود خصوصاً كه فرمود مىخواهم به سيره جدم و پدرم با مردم رفتار كنم و همه مىدانستند كه جدش «رحمة للعالمين» لقب دارد و پدرش نوازشكننده يتيمان و در هم شكننده خوارج بوده است بنابراين حركت او بر طبق حركت آنان، است.
از آنچه گذشت معلوم شد، امام(ع) در ابتداى حركت تمامى احتياطهاى لازم را نمود و تمامى راههايى كه احتمال خطر يا اتهامى متوجه او بود را مسدود ساخت و در عين حال در تمامى مراحل سازگارى و مدارى خود را نيز به نمايش دارد.
خلاصه اى از انگيزههاى حضرت براى همراه بردن زن و فرزند از مدينه به مكه
از آنچه گذشت مىتوان برخى از انگيزههاى حضرت، در همراه ساختن زن و فرزند در سفر به مكه را اين گونه بيان كرد:
1 ـ پيشگيرى عملى از متوجه ساختن اتهام ياغى، متمرد و خارجى به حركت خود.
2 ـ نماياندن اينكه به عمره رجبيه مىرود و قصد آشوب بر پا كردن و جنگ و نزاع ندارد.
3 ـ حفظ زن و فرزند از تعرضهاى احتمالى كه عمال حكومت ممكن بود به آنان روا دارند تا روحيه حضرت را آزردهخاطر سازند يا زن و فرزندش را اسير بگيرند و زندانى كنند تا او خودش را تسليم يازد.
4 ـ حفظ زن و فرزند به عنوان يك وظيفه اخلاقى، انسانى، عربى و اطلاع دايم از وضع آنان؛
5 ـ پاسخگويى به عواطف آنان و عشق و علاقه آنان به حضرت. زيرا اكنون حدود بيست سال بود كه حضرت دايماً با آنان بود و جنگ، تجارت، زيارت و سياحتى در بين نبود كه مدت زيادى از آنان دور باشد بنابراين رها ساختن آنان براى مدت طولانى، آنان را آزرده خاطر مىساخت و نياز روانى آنان را ناديده مىانگاشت كه اين با رعايت حقوق و عواطف آنان سازگار نبود.
6 ـ امام در طول بيست سال به آموزش و پرورش زن و فرزندان مشغول بود و مضمون «و انذر عشيرتك الاقربين»(14) را كاملاً رعايت مىكرد و اين آموزش و پرورش نبايد با حركت امام، تعطيل مىشد.
از آنچه گذشت معلوم گشت كه تنها نبايد به كارها و رفتارهاى امام حسين(ع) از جنبه سياسى نگريست بلكه اگر چند انگيزه سياسى براى همراه بردن زن و فرزند براى حضرت، مطرح بوده، چند انگيزه و علت غير سياسى نيز مىتوان براى آن پيدا كرد و مسلماً براى يك فرد پرورشيافته در مكتب على(ع) و فاطمه(س) و پرورشيافته بر زانوى پيامبر رحمت(ص) انگيزههاى عاطفى، روانى و اخلاقى، اگر كشش بيشترى نداشته باشد كشش كمترى ندارد، به ويژه با توجه به اينكه پس از صلح با معاويه، حضرت تمام اين بيست سال را در مدينه كنار خانوادهاش بود و سفرهاى زيارتى حج يا عمره را نيز به اتفاق آنان طى مىكرده است و زندگى مدنى حضرت، با زندگى مكّى تفاوت داشت زيرا زندگى مكّى، تجارتهاى طولانىمدت و امثال آن را به همراه داشت ولى در محيط مدينه از تجارتهاى آنچنان خبرى نبود و مردم بيشتر به كشاورزى مشغول بودند.
و حضرت نيز در اين مدت سياه بيست ساله كه هيچ گونه تبليغى از اسلام نمىتوانست انجام دهد، در درون خانه به پرورش دينى خانواده و اصحاب بسيار نزديك مشغول بود كه ثمره آن را بعداً در ضمن بررسى حوادث كربلا و حوادث پس از آن به اجمال اشاره خواهيم كرد.
امور تربيتى و خانوادگى امورى است كه از ديد اكثر تحليلگران وقايع كربلا مخفى مانده و نوعا به اين مسئله نپرداختهاند كه چگونه شد زن و فرزندان حضرت، در كربلا و پس از آن روحيه خود را نباختند و تا آخر مقاوم و پا بر جا ايستادند.
امام حسين(ع) در مكه
حضرت اباعبدالله(ع) در اوايل شعبان به مكه رسيد و هنگامى كه وارد شد آيه «و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل»(15) را زمزمه مىكرد و خودش و مردم مكه از آمدن امام حسين(ع) و سالم رسيدنشان، خوشحال بودند. تنها عبدالله بنزبير در باطن ناراحت بود زيرا كه مىدانست با بودن امام، در مكه، كسى با او بيعت نمىكند و امام در نظر آنان باعظمتتر از ابن زبير است.(16)
در مكه گروههاى زيادى از مردم، اهل نظر و .... به ملاقات حضرت آمدند و از حركت او ابراز خوشحالى نمودند و در باره وقايع آينده و حركت بعدى تحليلهايى نمودند. برخى پيشنهاد ماندن در مكه را مطرح ساختند، برخى پيشنهاد رفتن به يمن و امثال آن را مطرح ساختند، برخى پيشنهاد برگشتن به مدينه و بيعت با يزيد را عنوان كردند.(17) ولى هيچ كس پيشنهاد رفتن به كوفه را مطرح نساخت. بلكه همه با تحليلهاى خود يا حتى با گريه و زارى به نحوى حضرت را از رفتن به سوى كوفه باز مىداشتند، همان طور كه برخى از افراد در مدينه، يا در راه مكه، كه حضرت را مىديدند از رفتن به كوفه نهى مىكردند. و پس از حركت حضرت به كوفه نيز اين نهىها ادامه داشت ولى حضرت سرانجام مسير كوفه را انتخاب كرد و به آن سويى رهسپار شد كه همه از آن مىترسيدند و حضرت را از آن باز مىداشتند.
حال سؤال اين است كه چرا حضرت به تحليلهاى آنان عمل نكرد و مسير ديگرى اعم از ماندن در مكه يا رفتن به سوى يمن و ... را انتخاب ننمود و تنها مسيرى را كه همه از آن نهى مىكردند پيمود؟
مگر ايشان آيه «و شاورهم فى الامر»(18) را نخوانده بود؟ مگر از پدرش نشنيده بود كه «من شاور الرجال شاركها فى عقولها».(19)
نياز پاسخگويى به اين پرسش با توجه به بحثهاى قبلى، به ويژه اينكه امام حسين(ع) هميشه جانب احتياط را رعايت مىكرد و احتمالهاى كماهميت را نيز بها مىداد و علاوه بر اينها تلاش مىكرد در عين حفظ مواضع اصلى خويش با ديگران و حتى با دشمنان سازگارى داشته باشد، بيشتر روشن مىگردد.
زيرا از نظر ظاهرى نه تنها حضرت، احتمال خطر را ناديده گرفته بلكه خود را در دهان دشمن قرار داده است و مشاوران زيادى را نيز از خود ناراحت نموده است و سرانجام خود را به كشتن داده و زن و فرزندان خود را اسير دشمن ساخته است. حداقل لازم بود كه زن و فرزند خود را از مكه به كوفه نبرد و تنها ماندن يكى دو ماهه خانواده بهتر از برخورد با آن حوادث سهمگين و بودن در درون جنگ و درگيرى بود تن دادن به اين همه ريسك و خطر، خصوصاً با توجه به ارزش زيادى كه امام براى خانوادهاش قايل بوده، حتماً داراى مصالح و انگيزههايى بوده كه بايد آنها را كشف كرد.
انگيزه افراد در نهى از حركت به كوفه
به نظر مىرسد پيشنهادهاى افراد مختلف پيرامون نهى از رفتن حضرت، به سوى كوفه، يا نهى از بردن خانواده در اين سفر، برخاسته از جوّ سياسى و شناخت آنان از اوضاع سراسر مملكت اسلامى يا شناخت روحيه مردم كوفه نبوده است، بلكه همه برخاسته از احاديثى بوده كه از پيامبر اكرم(ص)، حضرت على(ع)، حضرت مجتبى(ع) و ... در باره كشته شدن امام حسين(ع) در نزديكى كوفه سرزمين طف، نينوا و يا كربلا بوده است و آنان چون اين احاديث را در ذهن داشتند و مىديدند كه حضرت، با حكومت يزيد بيعت نكرده و از مدينه خارج شده و به برخى نواحى نامه نوشته و سخنش بر سر زبانها مىگردد و احتمال دارد كه پيشگويىهاى پيامبر اكرم(ص) در مورد او به وقوع بپيوندد، براى رهايى او از آنچه مقدر شده و پيامبر اكرم(ص) از آن خبر داده است، پيشنهادهاى ديگر را مطرح مىساختند.
آنان فكر مىكردند اگر امام به سوى كوفه نرود، مىتوان با اراده خداوند مقابله كرد تا او كشته نشود. آنان چه بسا خداوند را همانند بشرى مىدانستند كه چون طرح عملياتىاش فاش شود مىتوان به او رو دست زد و نقشههاى او را خنثى ساخت!
اما امام حسين(ع) خوب مىدانست كه خبرهاى پيامبر اكرم(ص) حتماً محقق مىشود و ... و به خاطر اخبار غيبى نبايد كار، تلاش، خرد، عقل، عشق، عاطفه و ... را به كنارى نهاد. بلكه همه بايد تلاش خود را به بهترين نحو انجام دهند و قضاى الهى هم خواهد آمد.
و اين كلام كه قضاى الهى همان گونه كه هست محقق مىشود را حضرت در موارد زيادى و در جواب افراد مختلفى به كار برده است و همين نشان مىدهد كه آنان مىخواستهاند با پيشنهادهاى خود، جلوى تحقق آن را بگيرند و حضرت مىفرمايد آن قضا قابل رفع و دفع نيست.(20)
بنابراين كسى نبايد سخنان عبدالله بنعباس، عبدالله بنجعفر، عبدالله بنعمر، عبدالله بنزبير، محمد حنفيه، مسور بنمخرمة، بوبكر بنعبدالرحمن، عمر بنعلى بنابىطالب، عبدالله العدوى،ام سلمه و ... را تحليل سياسى قلمداد كند زيرا اكثر اينان به خانواده عصمت نزديك بوده و از پيشگويىهاى پيرامون قتل امام حسين(ع) خبر داشتهاند و امام هم در مقابل به كلماتى چون: «اگر به آشيانه جانورى پناهنده شوم باز مرا بيرون مىآورند و مىكشند»،(21) «از خداوند در اين باره طلب خير مىنمايم»،(22) «قضاى الهى در هر كار واقع مىشود»،(23) «اگر در دل سنگى باشم مرا خارج مىسازند و مىكشند»(24)، «خداوند خواسته مرا كشته ببيند»(25)، «خداوند آن گونه كه دوست دارد حكم مىكند.»(26) و ... تمسك كرده تا به آنان بفرمايد نبايد به فكر مخالفت با قضاى حتمى الهى بود، بلكه هر كسى بايد وظيفه خود را انجام دهد و به همين جهت آنان قانع مىشدند و سكوت مىكردند و گرنه تحليل سياسى را با قضاى الهى پاسخ گفتن خطاست و امام(ع) چنين كارى را انجام نمىدهد.
قسمت سوم: ويژگى هاى مثبت كوفه و مردم آن
علىرغم اينكه در سخنرانىها و منبرها پيوسته بدى كوفه و مردم آن بيان مىشود ولى از نظر تاريخى و تحليلى اين چنين نيست و ويژگىهاى مثبت فراوانى داشتهاند
كه در جاى ديگرى وجود نداشت كه اگر از علم غيب و اخبار و پيشگويىهايى كه پيامبر اكرم(ص) فرموده بود صرف نظر كنيم و آنان را ناديده بگيريم، يا به جاى امام حسين(ع) فرد ديگرى بيرق مخالفت با حكومت يزيد را برمىافراشت و مىخواست آن حكومت را ساقط سازد يا در مقابل آن، حكومتى قوى تشكيل دهد، تنها راه و عاقلانهترين راه، همدست شدن با مردم كوفه بود و در آن زمان بهترين ياوران آنان بودند و مناسبترين سرزمين براى درگيرى با حكومت مقتدر اموى، كوفه و اطراف آن بود.
1 ـ از زمانى كه امام حسين(ع) با بيعت نكردن در مدينه، عَلَم مخالفت با بنىاميه را برافراشت و به سوى مكه هجرت كرد نامههاى زيادى از كوفه براى حضرت فرستاده شد و او را به ديار خود دعوت كردند ولى هيچ كسى از هيچ جاى ديگر نامهاى براى حضرت ننوشت و اعلام آمادگى براى پذيرايى از حضرت و دفاع از او يا دفاع از اسلام ننمود.
2 ـ مردم ساير شهرها در جريان امور نبودند تا به فكر تغيير حكومت و امثال آن بيفتند، همه حكومت مركزى را قبول داشتند و با آن بيعت كرده بودند، شام و اطراف آن براى رسول اكرم(ص) خويشاوندى نزديكتر از معاويه نمىشناختند! بصره كه هيچ نامهاى به حضرت ننوشتند و حتى حضرت كه به سران آنان نامه نوشت، برخى نامهها را كتمان كردند و يكى از آنان از ترس اينكه اين نامه دسيسهاى از سوى ابنزياد باشد، نامه و نامهرسان را نزد ابنزياد برد و او نيز نامهرسان را اعدام كرد.(27)
از بلاد يمن و غيره نيز خبرى نبود، اگر چه گفته مىشد كه آنجا شيعيان على(ع) هستند ولى شيعه بودنشان و محبت على(ع) در دل داشتنشان به اين جهت بود كه حدود پنجاه و اندى سال قبل، پس از اينكه خالد بنوليد به آنان حمله كرده بود و اموال آنان را از بين برده بود و زيادى از آنان را كشته بود، حضرت على(ع) به آن ديار رفت و تمامى خسارتهاى مادى و معنوى را جبران كرد(28) و دفعات بعدى نيز همين گونه عمل كرده بود. بنابراين هيچ مزيتى بر مردم كوفه نداشتند.
3 ـ مردم كوفه نيز دستپرورده على(ع)، عاشق او و عاشق فرزندان او بودند و لااقل بيست ماه همراه على(ع) با معاويه جنگيدند و پنج سال تحت نظارت مستقيم او بودند و نيز به سرزمين شام، مركز حكومت امويان نزديكتر بود از يمنى كه رفتن به آنجا خودش نوعى فرار تلقى مىشد.
بله مردم كوفه مشكلى داشتند كه آن مشكل مختص به آنان نبود بلكه سراسر عالم اسلام را فرا گرفته بود و آن جهالت نسبى آنان و توجه نداشتن به توطئههاى مخفى معاويه و دار و دسته بنىاميه بود كه باعث شد از آنان خوارج به وجود بيايد كه وصف آنان گذشت.
هر سياستمدارى ـ و از جمله امام حسين(ع) ـ احتمال مىداد اين نقيصه در طول بيست سال گذشته كه مردم كوفه جنگى نداشتهاند و فرصت كافى براى علم آموزى و ... داشتهاند مرتفع شده باشد، خصوصاً كه برخى از صحابه پيامبر(ص) و تابعان خوب و باوفا در كوفه بودند و آنان نامه به حضرت نوشتند.
بنابراين، انتخاب كوفه بهترين گزينه بود زيرا؛
الف: مردم آنجا اكثريتشان شيعه و دوستدار ائمه اطهار بودند.
ب: اكثر مردم آن جا به حضرت نامه نوشتند و از آن حضرت دعوت كردند در حالى كه مردم هيچ شهرى از وى دعوت نكردند.
ج: كوفه مركز جنگجويان بود و همه طوايف، در آن طايفه و عشيرهاى داشتند و اگر رزمنده و جنگجوى ديگرى وجود داشت
مىتوانست با ورود به كوفه در قبيله و گردان مخصوص خود قرار گيرد.
د: مردم كوفه عدالت على(ع) و بيست سال ظلم و جور معاويه را با تمام وجود حس كرده بودند، بنابراين عشق و علاقهشان به قيام و يارى حسين(ع) بيش از ديگران و داراى اصالت بود.
ه: با وجود افراد دانشمندى كه در كوفه بودند، سطح فرهنگى آنجا از جاهاى ديگر برتر بود، از توطئههايى كه در حال شكلگيرى بود آگاهتر بودند، در نتيجه نمىشد امام حسين(ع) و اصحابش را در بين آنان با برچسب خارجى، بدنام جلوه داد. و اين امتيازى بود كه در جاهاى ديگر وجود نداشت.
به همين جهت پس از كشتن امام حسين(ع) مردم شهرهاى ديگر ورود اسرا را جشن گرفتند ولى مردم كوفه اين چنين نكردند.
و: مردم كوفه در نزد اهل بيت بدسابقهتر از جاهاى ديگر نبودند، اگر مردم كوفه پس از سه سال جنگ خسته شده بودند و نسبت به جنگ همراه حضرت على(ع) سستى به خرج دادند، مردم مدينه، همان روزهاى اول پس از رحلت رسول خدا(ص) به سراغ ديگران رفتند و حتى در گرفتن فدك حضرت على(ع) و زهرا(س) را يارى نكردند و مردم بصره در ابتداى حكومت حضرت على (ع) از ياوران طلحه و زبير شدند.
خلاصه:
تنها سه گزينه براى حضرت اباعبداللّه(ع) وجود داشت:
1ـ پيشنهاد عبداللّه بنعمر، مبنى بر بيعت با يزيد و برگشتن به مدينه، خانه و كاشانه خود و سازشكارى و دست برداشتن از تمامى اصول و مبانى خود.
2ـ ماندن در مكه و استفاده از امنيت حرم و مقاومت در درون شهر مكه، همان
گونه كه ابنزبير عمل كرد.
3ـ رفتن به كوفه، همان چيزى كه انتخاب شد.
اما گزينه اول همان سازشكارى، قبول ذلت و فاتحه اسلام را خواندن بود، همان گونه كه خود حضرت فرمود: «و على الاسلام السلام اذ بليت الامة براع مثل يزيد».
گزينه دوم بر فرض مثمر بودن و مفيد بودن، ثمرى بيشتر از آنچه كه براى ابنزبير داشت براى امام حسين(ع) به همراه نداشت بلكه به مراتب ثمراتش براى امام حسين(ع) كمتر بود. زيرا يزيد سال اول حكومتش امام حسين(ع) را شهيد كرد و سال دوم به مدينه حمله كرد و سال سوم مكه را مورد تعرض قرار داد و به خانه خدا حمله كرد و حتى خود كعبه را به آتش كشيد و در همان گير و دار يزيد مرد و محاصره مكه و خانه خدا شكسته شد.
بنابراين اگر امام حسين(ع) به كربلا نمىرفت، همان سال اول، در مكه مورد هجوم همهجانبه واقع مىشد و او و عبداللّه بنزبير هر دو در يك حادثه و با يك حمله كشته مىشدند و مقاومت آنان بدون هيچ دستاوردى به شكست مىانجاميد و هزينه كمترى را براى يزيديان به همراه داشت.
اما در مقابل امام حسين(ع) و ساير مبارزان هزينه بيشترى را پرداخته بودند زيرا حرمت خانه خدا شكسته بود و برچسب خارج يا مرتد يا فتنهگر به راحتى به دامان او مىچسبيد و اثر و نامى از نهضتش باقى نمىماند. همان گونه كه از ابنزبير اثرى و نامى نماند.
و احتمال اينكه حضرت در حال احرام، در مكه يا منا و عرفات ترور شود نيز بود كه در اين صورت بيشترين هزينهها را امام حسين(ع) پرداخت كرده بود و هيچ بهرهاى نبرده بود.
و علاوه بر اينها احتمال اينكه جاهطلبىهاى ابنزبير و اينكه او مىدانست با بودن امام حسين(ع) كسى با او بيعت نمىكند موجب شود كه خود او برنامه ترور حضرت را پىريزى كند يا درگيرى خانوادگى و خطى پيش بياورد، نيز منتفى نبود همان گونه كه پدرش و طلحه، جنگ جمل را به جهت مقامطلبى، عليه حضرت على(ع) تدارك ديدند. و در اين صورت نيروهاى مخالف حكومت بنىاميه خودشان با هم درگير مىشدند و بهترين موقعيت را براى سيطره حكومت اموى فراهم مىكردند.
به هر حال، گزينه دوم ـ اگر نفعى داشت ـ كه نداشت ـ براى ابنزبير بود و براى امام حسين(ع) هيچ گونه نفعى را نمىتوانست به همراه داشته باشد.
بنابراين تنها گزينه معقول و كمهزينه براى امام، گزينه سوم يعنى انتخاب كوفه بود، حتى اگر چه قطع داشت كه در اين مسير كشته خواهد شد، زيرا باز حرمت خانه خدا شكسته نمىشد، نيروهاى مخالف حكومت مركزى با هم درگير نمىشدند و دشمن را در چند مرحله و در چند نقطه مختلف مورد هجوم قرار مىدادند، يكى خودش و اصحابش در كربلا، دوم، عبداللّه بنزبير و يارانش در مكه و سوم مردم مدينه در مدينه.
علاوه بر اينكه ـ صرف نظر از اخبار غيبى ـ احتمال عقلايى وجود داشت كه مردم كوفه بر توطئه ها پيروز شوند و امام پيروزمندانه وارد كوفه شود و حكومت حق و عادلانهاى تشكيل دهد و آنچه را در وصيتنامه نوشته بود، در خارج از كاغذ، بر صفحه وجود محقق سازد.
افزون بر اينها اگر امام حسين(ع) مسير ديگرى را انتخاب مىكرد مثلاً به سوى يمن رهسپار مىشد ولى قبل از وصول به آنجا فرماندار و سپاهيان يمن با لشكرى در بيرون شهر به مصاف امام حسين(ع) مىآمدند و يا
در صورت ورود به يمن كسى به سخنانش اعتنايى نمىكرد و از ترس يا دوستى تنها از حكومت اموى اطاعت مىكردند، آيا جاى اشكال به امام حسين(ع) باقى نبود كه چرا كوفه با اين ويژگىهاى مثبت را رها كردى و به يمن، مصر، نجد يا ... رفتى تا تو را خوار و ذليل سازند؟
آيا در صورت رفتن به بلاد غير كوفه، حجتى عليه مردم داشت تا بگويد من براى پاسخگويى به دعوت شما آمده ام؟ آيا سابقه مردم شهرهاى ديگر در برخورد با اهل بيت از كوفه درخشانتر بود؟!
بنابراين تنها گزينه قابل انتخاب همان بود كه حضرت سيد الشهداء انتخاب نمود.
احمد عابدینی
-----------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. ر.ك: بحارالانوار، 44/65.
2. در تاريخ طبرى و برخى از كتابهاى تاريخى اسمى از عبدالرحمن پسر ابوبكر برده نشده است.
3. ر.ك: موسوعة كلمات الامام الحسين، 281، معهد تحقيقات باقر العلوم، ناشر، دارالمعروف، 1373ه··· .ش، ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/251.
4. تاريخ الطبرى، 4/251.
5. ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/252، مؤسسة الاعلمى، بيروت.
6. الصلة خير من القطيعة اصلح الله ذات بينكما، همان، ص351.
7. تاريخ الطبرى، همان.
8. اسم نبردن از عبدالرحمن بنابوبكر و عبدالله بنعمر، به اين جهت است كه در تاريخ طبرى و برخى ديگر از همان ابتدا اسم پسر ابوبكر ذكر نشده و معلوم نيست كه يزيد دستور داده باشد كه از او نيز بيعت شديد گرفته شود. و عبدالله بنعمر، همان گونه كه مروان براى وليد تحليل كرده اهل جنگ نيست و اگر حكومت بدون جنگ، به دست او بيايد آن را خواهد پذيرفت.(*) پس بيعت كردن يا نكردنش خيلى مهم نيست.
* تاريخ الطبرى، 4/251.
9. ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/251.
10. ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/251.
11. همان.
12. سوره قصص، آيه 21. «[موسى [ترسان و نگران از آنجا بيرون رفت.»
13. ر.ك: موسوعة كلمات الامام الحسين(ع) 290 و 291، من از روى سرمستى، گردنكشى، فسادانگيزى و ستمگرى خارج نشدم بلكه تنها خارج شدم تا خواستار اصلاح در امت جدم باشم، مىخواهم به امور پسنديده امر كنم و از امور ناپسند نهى كنم و به روش جدم و پدرم على بنابىطالب سير كنم.
14. سوره شعراء، آيه 214، «و خويشان نزديكت را هشدار بده.»
15. سوره قصص، آيه 22، «و چون به سوى [شهر] مدين رو نهاد، گفت اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند.
16. رك: موسوعة كلمات الامام الحسين، 305.
17. اين پيشنهاد از سوى عبدالله بنعمر مطرح شد و حضرت شديداً در مقابل آن موضع گرفت. رك: موسوعة كلمات الامام الحسين، 307.
18. سوره آلعمران، آيه 159 و با آنان مشورت كن.
19. نهج البلاغه، كلمات قصار، 161، هر كسى با مردان مشورت كند در عقلهايشان شريك شده است.
20. در جاى خود بحث شده كه علم الهى با اختيار انسان و با تكليف داشتن او منافاتى ندارد و انسان بايد وظيفه فعلى و تكليف خود را انجام دهد.
21. موسوعة كلمات الامامالحسين،290.
22. همان، 288.
23. همان، 289.
24. همان، 290.
25. همان، 292.
26. همان، 302.
27.
28. بحارالانوار، 21/142؛ الكامل فى التاريخ، ابناثير، 1/620.
منبع : www.ahmadabedini.com
|
چاپ
|