montazeri_1.jpg

منو سایت

ورود اعضاء






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

آمار بازدید

امروز:27
دیروز:298
این هفته:826
این ماه:2345
بازدید کل:527280

حاضرين در سايت

حاضرین در سایت : 13 نفر مهمان
 
 
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَ قائِدا ‏وََ ناصِراً وَ دَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا«قسمت دوم»
نویسنده : Admin   

امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا
«قسمت دوم»


در مقدمه بيان شد كه عمل امام حسين(ع) نياز به تفسير و تبيين دارد همان گونه كه قرآن نياز به آن دارد، نياز به تفسير و تحليل داشتن يك عمل نشانگر رمز و رازدار بودن و پيچيده بودن آن مى‏باشد به گونه‏اى كه وقتى به آن نگاه مى‏شود سؤال‏هاى متعددى براى ناظر به وجود مى‏آيد. كثرت سؤال از نياز به تفسير حكايت مى‏كند و هر گونه پاسخ به آنها نوعى تفسير و تبيين مى‏باشد. تفسيرهاى متنوع، عقل‏مدارانه، عشق‏مدارانه و ... تطابق يك عمل با چند گونه تفسير، حكايت از جامع بودن و كامل بودن آن عمل دارد.
در فصل اول انواع توطئه‏ها و برخوردهاى حكومت‏هاى آن زمان با مخالفان يا منتقدان اجمالاً مطرح شد. اين فصل در صدد بيان چگونگى برخورد امام حسين(ع) به عنوان يك مخالف كه براى حكومت اموى مشروعيتى قائل نيست به گونه‏اى كه بتواند انتقاد خود را بيان كند، راه و روش صحيح را آموزش دهد و از توطئه‏هاى گوناگون در امان بماند.
در ذهن هر مبارز سياسى و هر تحليل‏گر، تمامى احتمالات جمع مى‏شود و معمولاً احتمال‏هاى قوى‏تر، در مرحله عمل، طلايه‏دار ميدان خواهد شد ولى افراد دقيق، هوشيار، توانمند و خواستار پيروزى قطعى، تلاش مى‏كنند، حتى المقدور، تمامى احتمالات را به حساب آورند و در هنگام عمل، از آنها غافل نشوند تا از راهى كه هيچ فكرش را نكرده‏اند ضربه نخورند.
اين بخش را در سه قسمت پى مى‏گيريم. قسمت اول با عنوان «در مدينه» و قسمت دوم با عنوان «انتخاب مكه» و قسمت سوم «ويژگى‏هاى مثبت كوفه و مردم آن» مى‏باشد و در پايان هر قسمت فوايد همراه بودن خانواده را كه در طول بحث جسته و گريخته مطرح شده به طور فهرست‏وار ذكر مى‏كنيم .

مقدمه:
بيان احتمالات:

حكومت يزيد ممكن است از تجربه گذشتگان استفاده كند و هر يك از طرح‏هاى ترور، مسموم ساختن، شكنجه، اتهام ارتداد خارجى بودن و محصور ساختن را در مورد امام حسين(ع) به كار برد يا چند طرح را با يكديگر به اجرا گذارد و به هر حال به گونه‏اى عمل كند كه بتواند با نابودسازى امام حسين(ع) باز خود را مسلمان، پيرو قرآن و داراى وجاهت قانونى قلمداد كند و در اين راه از تمامى مشاوران قوى و پخته كه در طول نيم قرن در سياست بوده‏اند استفاده كند و نقشه‏اى بسيار دقيق براى نابودى امام(ع) طراحى كند.
و ممكن است به مقتضاى جوانى، ناپختگى و سرمستى قدرت، دستور قتل صريح و بى‏پرده مخالفان خود از جمله امام حسين(ع) را صادر كند، تا به نداى درونى خود در كينه‏توزى بنى‏اميه با بنى‏هاشم پاسخ مثبت دهد تا براى هر جنايت و گناهى آزاد باشد و هيچ منتقدى را در مقابل نداشته باشد.
و عاقبت‏انديشى و درس‏آموزى از حاكمان سابق را به كنارى وا نهد. در اين صورت نه تنها امام حسين(ع) به نحوى كشته مى‏شود بلكه خانواده و زن و فرزند او نيز از تعرض در امان نمى‏مانند. زيرا جنگ‏هاى قبيله‏اى، در بين اعراب باديه داراى سابقه طولانى است ولى دردناك‏ترين حادثه براى آنان اين بود كه علاوه بر مغلوب شدن در ميدان نزاع و كشته شدن مردان، زنان نيز اسير شوند و به دست دشمن بيفتند. و به همين جهت اعراب جاهلى، از دختردار شدن متنفر بودند و آنها را مى‏كشتند يا زنده به گور مى‏كردند تا زنى موجود نباشد كه در جنگ‏ها به دست دشمنان اسير شود!
حال امام حسين(ع) اين احتمال را نيز مى‏دهد كه قدرت حاكمه به كشتن او اكتفا نكند، بلكه به خانه و كاشانه آن حضرت نيز تجاوز كند و به خاطر عمق كينه و نفرتى كه از بنى‏هاشم دارد بر زن و فرزند او نيز هر جنايتى را روا دارد.
وقتى كه احتمال دوم با تبعاتش پا به عرصه گذاشت بايد برنامه‏ريزى بسيار دقيقى انجام گيرد به گونه‏اى كه اگر حكومت يزيد راهى چون دوران بيست ساله حكومت معاويه را پيمود، حضرت بتواند انتقاد خويش و خلاف قانون و مفاد صلح‏نامه بودن حكومت يزيد را بيان كند و اعلام نمايد كه طبق صلح‏نامه امام حسن(ع) و معاويه قرار شد كه معاويه كسى را جانشين خود قرار ندهد و امر خلافت به دست مردم باشد.(1) و اگر حكومت يزيد راه مخالفت و قتل و غارت علنى را برگزيد، حضرت بتواند، حتى المقدور خود و خانواده‏اش را حفظ كند و در ميدان جنگ، با حكومتى مقتدر و داراى امكانات فراوان، كمترين هزينه را پرداخت كند و در عين حال بيشترين فعاليت را در راه معرفى اسلام صحيح، معرفى مفاسد حكومت، روشن‏گرى مردم و ... انجام دهد.
جالب‏ترين قسمت بحث زندگى امام حسين(ع) آن است كه روشن گردد امام، در تمامى فعاليت‏ها از اول تا آخر همه احتمال‏ها را در نظر مى‏گرفت و به گونه‏اى عمل مى‏كرد كه راه احتياط را از دست ندهد و در عين حال، دشمن بتواند در هر لحظه از كرده‏هاى خويش پشيمان شود و راه صلاح بپيمايد و همچنين مردم در جانبدارى از او، پيوستن به او و يا گسستن از وى آزاد باشند.
عمل امام حسين(ع) و سخن او هيچ گاه نشان نمى‏دهد كه چون حكومت چنين و چنان كرده، ديگر صلح با او امكان ندارد و تنها حاكم، شمشير است و يا چون ديگر لشكر و نيرويى ندارد، تنها راه تسليم است، بلكه پيوسته جا را براى تمامى احتمالات باز گذاشته است.
از اولين جلسه‏اى كه حاكم مدينه او را خواست تا آخرين لحظه از عمر شريفش پيوسته، همه احتمالات را در نظر مى‏گرفت و براى تك تك آنها به مقتضاى حال و مقال، زمان و مكان برنامه ريزى دقيق مى‏نمود.

قسمت اول: در مدينه
وقتى خبر مرگ معاويه در اواخر رجب سال 60 ه··· .ق به وليد فرماندار مدينه رسيد و در آن از او خواسته شده بود كه از عبدالرحمن پسر ابوبكر(2)، عبدالله پسر عمر، عبدالله پسر زبير و حسين پسر على براى يزيد بيعت گرفته شود و فرستاده وليد آنان را در مسجد كنار قبر پيامبر اكرم(ص) يافت و احضاريه را به آنان ابلاغ كرد، از آن جمع، تنها امام حسين(ع) بر وليد وارد شد.(3)
در گفتگو با ابن‏زبير در باره اينكه چرا احضار شده‏اند امام(ع) فرمود: گمان مى‏كنم طاغوتشان [معاويه] هلاك شده است؟ ولى احتمال اينكه خبر مهم ديگرى اتفاق افتاده باشد را نيز منتفى ندانست. طبق احتمال اول احضار امام(ع) و ابن‏زبير و ... براى بيعت گرفتن است و بايد برنامه‏ريزى براى بيعت نكردن فراهم شود و به گونه‏اى عمل گردد كه فرماندار نتواند مخفيانه و با تهديد بيعت بگيرد. و طبق احتمال دوم بايد ديد چه حادثه‏اى است تا عكس العمل مناسب صورت گيرد.
اما ابن‏زبير، تنها يك طرف احتمال را گرفت و طبق آن عمل كرد، او گفت: «من غير از مرگ معاويه احتمال ديگرى نمى‏دهم.(4)»
و بنابراين در جلسه شركت نكرد و همان شب به فكر آماده‏سازى مقدمات سفر شد و از راههاى فرعى با برادرش به سوى مكه رفت.(5) اما امام حسين(ع) اعمال احتياطى را انجام داد، نزد فرماندار رفت ولى سى نفر از اصحاب و يارانش را همراه خود برد و به آنان دستور داد كه اسلحه‏هايشان را مخفى سازند و بيرون فرماندارى آماده باشند تا اگر امام از آنان يارى خواست وارد شوند.
امام بر وليد وارد شد و به فرماندار با عنوان فرماندار، سلام كرد و چون مروان را آنجا ديد و خبر از نزاع آن دو با يكديگر داشت از جلسه آنان با يكديگر ابراز خرسندى نمود و فرمود: «دوستى و ارتباط بهتر از دورى و جدايى است، خداوند نزاع‏هاى شما را اصلاح كند.»(6) اما آنان جوابى به اين سخن حضرت ندادند و وليد نامه‏اى كه خبر مرگ معاويه و فرمان گرفتن بيعت از او بود را برايش خواند.
امام پس از تسليت خبر مرگ معاويه فرمود: افراد همانند من كه مخفيانه بيعت نمى‏كنند و شما نيز به آن اكتفا نمى‏كنيد بلكه مى‏خواهيد تا علنى شود و همه مردم بدانند. بنابراين هرگاه كه در اجتماع مردم حاضر شدى و آنان را به بيعت دعوت كردى امر واحدى خواهد بود. وليد گفت: پيشنهاد خوبى است. كار را به فردا و در حضور مردم واگذار مى‏كنيم. اما مروان به وليد گفت: يا همين الآن بيعت كند يا گردنش را بزن، يا او را حبس كن تا فردا در حضور مردم بيعت كند.(7) و سرانجام سخنان تندى بين آنان مطرح شد. و امام از فرماندارى بيرون آمد.

بررسى برخوردهاى افراد
بررسى چگونگى برخورد امام با مسئله مردن معاويه و گرفتن بيعت براى يزيد و برخورد عبدالله بن‏زبير به عنوان مخالف ديگر حكومت يزيد با همين مسئله در همين ابتداى كار، روش‏ها و خط‏مشى‏ها را مشخص مى‏سازد.(8)
امام فرمود: «من گمان مى‏كنم طاغوتشان هلاك شده باشد.» پسر زبير گفت: «من غير اين گمان ديگرى ندارم.» و چون هر كس طبق عقيده‏اش عمل مى‏كند و عقل عملى از عقل نظرى يارى مى‏جويد ابن‏زبير چون احتمال ديگرى در ذهنش جاى نمى‏گيرد، طبعاً يقين پيدا مى‏كند كه او را براى بيعت احضار كرده‏اند و باز چون يقين دارد كه اگر به آنجا رفت و بيعت نكرد، زندانى يا كشته مى‏شود از رفتن به فرماندارى خوددارى مى‏كند و پس از اينكه چندين مرتبه مأمور، در خانه‏اش مى‏آيد، برادرش را مى‏فرستد.(9) و او با كلك و وعده دروغ، خانه را از محاصره مأموران در مى‏آورد و شبانه و مخفيانه، بدون زن و فرزند، تنها همراه با برادرش جعفر از راه فرعى به سوى مكه مى‏رود. كه در اين راه هم به دروغ متوسل شد، هم با شبانه حركت كردن و از راه فرعى رفتن فرار خود را بر ملا ساخت و ....
اما امام حسين(ع) با اينكه خودش اولين كسى بود كه احضاريه نابهنگام را تحليل كرد و فرمود: «گمان مى‏كنم طاغوتشان هلاك شده» ولى در عمل، احتمال ديگر را منتفى ندانست و هنگام ورود به فرماندارى و سلام بر فرماندار، سخنى از مرگ معاويه به ميان نياورد بلكه با سلام كردن به امير و فرماندار(10) نه شخص وليد، به نوعى بر فرماندار بودن وى يا قبول داشتن آن اشاره كرد و سپس سخن از صلح و دوستى به ميان آورد و ارتباط را بهتر از قطع رابطه دانست. (الصلة خير من القطيعة)(11) و در مورد بيعت فرمود: افرادى همانند من مخفيانه بيعت نمى‏كنند و شما نيز بيعت مخفيانه به دردتان نمى‏خورد بلكه مى‏خواهيد تا پيش چشم مردم و به صورت علنى باشد [تا ساير مردم نيز بيعت كنند يا به بيعت خود دلگرم شوند.]
پاسخ مثبت به احضاريه و حضور در فرماندارى، سلام به عنوان فرماندار، سخن از دوستى گفتن و تشويق به آن و دعا براى اصلاح دعواهاى مروان و وليد، همگى براى اعتناى عملى به احتمال ديگر ـ ارتباط نداشتن احضاريه با مرگ معاويه ـ مى‏باشد.

تفاوت سازگارى با سازش ‏كارى
مناسب است تفاوت سازگارى با سازش‏كارى روشن گردد و معلوم گردد كه با قاطعيت و تعصب بى‏جا چه رابطه‏اى دارند؟
سازش‏كارى آن است كه انسان به خاطر ديگران و به هر دليل از مواضع اصولى خود عدول كند و به خاطر آنان از عقايد و اصول اخلاقى خود دست بكشد ولى سازگارى آن است كه انسان در عين رعايت امور اعتقادى و اخلاقى و باورهاى اساسى خود، در عمل و رفتار تا آنجا كه ممكن است با ديگران هماهنگ شود و تلاش كند كه آنان را از خود نرنجاند بلكه علاوه بر آن تلاش كند رضايت آنان را نيز به دست آورد.
فرض كنيد چند نفر با هم به مسافرت مى‏روند. برخى از آنان خواستند، در اين مسافرخانه غذا بخورند ولى فعلاً يك نفر ميلى به غذا خوردن ندارد اما براى همراهى با آنان در آنجا غذا مى‏خورد، استراحت مى‏كند و ... اين به معناى سازگارى است و امرى پسنديده و ممدوح است. اما گاهى آنان مى‏خواهند در اين مهمانخانه غذا بخورند و شخص مى‏داند كه غذاى اينجا فاسد است و به هر دليل نمى‏تواند يا نمى‏خواهد بگويد اين غذا فاسد است يا اگر بگويد از وى قبول نمى‏كنند. در اين صورت همراهى كردن با آنان و غذا خوردن، سازش‏كارى است و مورد مذمت مى‏باشد.
بر عكس، اين دو، يعنى همراهى نكردن در صورت اول، لجبازى، تعصب بى‏جا و يكدندگى نام دارد ولى همراهى نكردن در صورت دوم، دفاع از مواضع اصولى، قاطعيت، حق‏مدارى و ... نام دارد.
از مشكلات بحثها اين است كه معمولاً افراد تفاوتى بين سازگارى با سازش‏كارى و همچنين بين يك‏دندگى و دفاع از مبانى
اساسى نمى‏گذارند.
مثلاً در بحث ما ممكن است يك شخص ـ صرف نظر از شيعه بودن ـ قاطعيت ابن‏زبير، در نرفتن به مجلس وليد، و بى‏اعتنايى به احضاريه‏هاى وى و سرانجام با فريب از شهر خارج شدن را قاطعيت به حساب آورد و يا رفتن امام حسين(ع) در آن مجلس، و سلام بر امير كردن، را نوعى سازش بداند و چون امام حسين(ع) را شخصى مبارز و سازش‏ناپذير مى‏داند در صدد تكذيب اين امور برآيد.
ولى اگر متوجه شود كه راهبرد اصلى در اين مرحله و هدف اصلى بيعت نكردن با يزيد است و اين موضع، بايد حفظ شود، آن گاه روشن مى‏شود كه امام حسين(ع) و ابن‏زبير هر دو بر موضع اصلى پاى فشرده‏اند ولى امام(ع) علاوه بر قاطعيت، سازگارى نيز داشته و اخلاقى كريمانه و بزرگوارانه را به نمايش گذارده است. از رفع نزاع بين دو انسان خبيث و وابسته به حكومت اموى استقبال مى‏كند و ... ولى عمل پسر زبير اين سازگارى‏ها را ندارد. و در برخى موارد نوعى لجبازى نيز از آن ظاهر مى‏شود. اما در مقابل اين هر دو، عمل پسر عمر كه از مواضع اصولى دست برداشت و حاضر شد با حكومت امويان و حتى با پليدترين كارگزار آنان، حجاج بن‏يوسف، بيعت كند و حتى به جاى بيعت با دست، پاى حجاج را ببوسد، سازش‏كارى نام دارد و مذموم است.

قسمت دوم: انتخاب مكه
در اينكه امام حسين(ع) بايد مكه را به عنوان اولين مقصد انتخاب مى‏كرد بحثى نيست و هيچ كس در اين باره رأى ديگرى نداده است زيرا در مدينه ماندن، بدون بيعت كردن، امكان‏پذير نبود و به سوى هر سرزمينى كه رهسپار مى‏شد، از شهرها و مردم ديگر از او بى‏خبر مى‏ماندند و او از آنان و شهرهاى ديگر اگر در مسير حركت به شام بود حركت به آنها زمينه‏سازى براى قيام مسلحانه به حساب مى‏آمد و حكومت مى‏توانست به حضرت برچسب ياغى و تجاوزكار بزند و اگر از مسير شام و مركز خلافت دور مى‏شد، برچسب ترسو بودن و فرار به وى مى‏خورد و حكومت را بر ظلم و تجاوز جرى‏تر مى‏نمود. به همين جهت انتخاب مكه بهترين انتخاب بود زيرا همه مسلمانان به عنوان عمره يا حج به مكه رفت و آمد داشتند، خبر بيعت نكردن حضرت از اين طريق پخش مى‏شد، نامه‏هاى حضرت به آنان مى‏رسيد و از جواب‏هاى آنان مطلع مى‏گشت و مردم مكه طايفه بنى‏هاشم را شاخه‏اى از خود مى‏دانستند كه از بين آنان پيامبر اكرم(ص) ظهور كرد و آنان را بر همگان برترى بخشيد و به خانه كعبه رونقى دوباره داد. پس مكه علاوه بر مركز اجتماعى و اخبار، مركز زيارت و طواف، وطن اصلى و آباء و اجدادى امام حسين(ع) نيز بود.
بنابراين در حركت به سوى مكه اتهام فرار و يا ياغى بودن به حضرت نمى‏چسبد، خصوصاً كه حضرت با زن و فرزند خارج شد و ياغى، جنگجو و خارجى زن و كودك را با خود همراه نمى‏سازد، پس امام حسين(ع) بدون اينكه با كسى مطرح سازد با اين عمل خود نشان داد كه براى جنگجويى صِرف، و تنها براى بيعت نكردن و يا تنها براى حكومت به دست گرفتن، از مدينه خارج نشده است بلكه محل‏هاى ديگرى نيز براى خروجش وجود دارد. خصوصاً كه دو روز مانده به انتهاى رجب از مدينه خارج شد و بنابراين درك ثواب عمره رجبيه را نيز در دفاع از حركت خويش داشت.
شروع حركت در شب بود تا از داغى هوا در امان باشد خصوصاً كه آن مناطق گرمسير است و طبق تطبيق تقويم شمسى با قمرى زمان حركت اوايل خرداد بوده كه هوا نسبتاً گرم است و همچنين براى اينكه از ديد مأموران حكومت مخفى باشد و آنان مزاحم حركت او نشوند، تا مقدارى از مدينه دور شود.
اما از سوى ديگر براى اينكه حكومتيان حركت او را يك حركت صرفاً زيارتى به مردم ننمايانند و با اسم اينكه او نيز با ما موافق است و كلمات آن شب حضرت، در نزد وليد و مروان را سازش‏كارى جلوه ندهند و قلمداد نكنند فراز «فخرج منها خائفاً يترقّب»(12) را ترنم كرد و نشان داد كه اگر او مجبور نمى‏شد، اكنون به اين سفر تن در نمى‏داد بلكه اجبارى در كار بوده است و چونان حضرت موسى كه از ترس كشته شدن، خانه و كاشانه‏اش را راه ساخت؛ او نيز از ترس كشته شدن به اين سفر تن داده است و راه اصلى را پيش گرفت و از راههاى فرعى حركت نكرد تا او را ترسان و فرارى قلمداد نكنند و گروههايى را براى تعقيب او نفرستند، همان گونه كه هشتاد نفر را براى جستجوى ابن‏زبير فرستادند.
محمد حنفيه را در مدينه باقى گذاشت تا او را از اوضاع باخبر سازد و وصيت‏نامه خود را به او تحويل داد تا مردم از هدف حركت امام، آگاه شوند و آن را زيارتى صِرف يا حركتى از روى بغى و ظلم جلوه ندهند و در وصيت خود صريحاً به يگانگى خداوند در رسالت حضرت محمد(ص) شهادت داد و به قيامت و بهشت و دوزخ و حشر و نشر اعتراف كرد تا علاوه بر عمل به استحباب، و آموزش آن به ديگران، خود را از اتهام احتمالى ارتداد مبرا سازد و كسى حركت او عليه حكومت يزيد را نوعى ارتداد قلمداد نكند و با بيان اينكه «انى لم اخرج اشراً و لا بطراً، و لا مفسداً و لا ظالماً، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى‏على بن‏ابى‏طالب»(13) اتهام ياغى بودن و خارجى بودن را از حركت خود زدود خصوصاً كه فرمود مى‏خواهم به سيره جدم و پدرم با مردم رفتار كنم و همه مى‏دانستند كه جدش «رحمة للعالمين» لقب دارد و پدرش نوازش‏كننده يتيمان و در هم شكننده خوارج بوده است بنابراين حركت او بر طبق حركت آنان، است.
از آنچه گذشت معلوم شد، امام(ع) در ابتداى حركت تمامى احتياط‏هاى لازم را نمود و تمامى راههايى كه احتمال خطر يا اتهامى متوجه او بود را مسدود ساخت و در عين حال در تمامى مراحل سازگارى و مدارى خود را نيز به نمايش دارد.

خلاصه ‏اى از انگيزه‏هاى حضرت براى همراه بردن زن و فرزند از مدينه به مكه
از آنچه گذشت مى‏توان برخى از انگيزه‏هاى حضرت، در همراه ساختن زن و فرزند در سفر به مكه را اين گونه بيان كرد:
1 ـ پيشگيرى عملى از متوجه ساختن اتهام ياغى، متمرد و خارجى به حركت خود.
2 ـ نماياندن اينكه به عمره رجبيه مى‏رود و قصد آشوب بر پا كردن و جنگ و نزاع ندارد.
3 ـ حفظ زن و فرزند از تعرض‏هاى احتمالى كه عمال حكومت ممكن بود به آنان روا دارند تا روحيه حضرت را آزرده‏خاطر سازند يا زن و فرزندش را اسير بگيرند و زندانى كنند تا او خودش را تسليم يازد.
4 ـ حفظ زن و فرزند به عنوان يك وظيفه اخلاقى، انسانى، عربى و اطلاع دايم از وضع آنان؛
5 ـ پاسخگويى به عواطف آنان و عشق و علاقه آنان به حضرت. زيرا اكنون حدود بيست سال بود كه حضرت دايماً با آنان بود و جنگ، تجارت، زيارت و سياحتى در بين نبود كه مدت زيادى از آنان دور باشد بنابراين رها ساختن آنان براى مدت طولانى، آنان را آزرده خاطر مى‏ساخت و نياز روانى آنان را ناديده مى‏انگاشت كه اين با رعايت حقوق و عواطف آنان سازگار نبود.
6 ـ امام در طول بيست سال به آموزش و پرورش زن و فرزندان مشغول بود و مضمون «و انذر عشيرتك الاقربين»(14) را كاملاً رعايت مى‏كرد و اين آموزش و پرورش نبايد با حركت امام، تعطيل مى‏شد.
از آنچه گذشت معلوم گشت كه تنها نبايد به كارها و رفتارهاى امام حسين(ع) از جنبه سياسى نگريست بلكه اگر چند انگيزه سياسى براى همراه بردن زن و فرزند براى حضرت، مطرح بوده، چند انگيزه و علت غير سياسى نيز مى‏توان براى آن پيدا كرد و مسلماً براى يك فرد پرورش‏يافته در مكتب على(ع) و فاطمه(س) و پرورش‏يافته بر زانوى پيامبر رحمت(ص) انگيزه‏هاى عاطفى، روانى و اخلاقى، اگر كشش بيشترى نداشته باشد كشش كمترى ندارد، به ويژه با توجه به اينكه پس از صلح با معاويه، حضرت تمام اين بيست سال را در مدينه كنار خانواده‏اش بود و سفرهاى زيارتى حج يا عمره را نيز به اتفاق آنان طى مى‏كرده است و زندگى مدنى حضرت، با زندگى مكّى تفاوت داشت زيرا زندگى مكّى، تجارت‏هاى طولانى‏مدت و امثال آن را به همراه داشت ولى در محيط مدينه از تجارت‏هاى آنچنان خبرى نبود و مردم بيشتر به كشاورزى مشغول بودند.
و حضرت نيز در اين مدت سياه بيست ساله كه هيچ گونه تبليغى از اسلام نمى‏توانست انجام دهد، در درون خانه به پرورش دينى خانواده و اصحاب بسيار نزديك مشغول بود كه ثمره آن را بعداً در ضمن بررسى حوادث كربلا و حوادث پس از آن به اجمال اشاره خواهيم كرد.
امور تربيتى و خانوادگى امورى است كه از ديد اكثر تحليل‏گران وقايع كربلا مخفى مانده و نوعا به اين مسئله نپرداخته‏اند كه چگونه شد زن و فرزندان حضرت، در كربلا و پس از آن روحيه خود را نباختند و تا آخر مقاوم و پا بر جا ايستادند.

امام حسين(ع) در مكه
حضرت اباعبدالله(ع) در اوايل شعبان به مكه رسيد و هنگامى كه وارد شد آيه «و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل»(15) را زمزمه مى‏كرد و خودش و مردم مكه از آمدن امام حسين(ع) و سالم رسيدنشان، خوشحال بودند. تنها عبدالله بن‏زبير در باطن ناراحت بود زيرا كه مى‏دانست با بودن امام، در مكه، كسى با او بيعت نمى‏كند و امام در نظر آنان باعظمت‏تر از ابن زبير است.(16)
در مكه گروههاى زيادى از مردم، اهل نظر و .... به ملاقات حضرت آمدند و از حركت او ابراز خوشحالى نمودند و در باره وقايع آينده و حركت بعدى تحليل‏هايى نمودند. برخى پيشنهاد ماندن در مكه را مطرح ساختند، برخى پيشنهاد رفتن به يمن و امثال آن را مطرح ساختند، برخى پيشنهاد برگشتن به مدينه و بيعت با يزيد را عنوان كردند.(17) ولى هيچ كس پيشنهاد رفتن به كوفه را مطرح نساخت. بلكه همه با تحليل‏هاى خود يا حتى با گريه و زارى به نحوى حضرت را از رفتن به سوى كوفه باز مى‏داشتند، همان طور كه برخى از افراد در مدينه، يا در راه مكه، كه حضرت را مى‏ديدند از رفتن به كوفه نهى مى‏كردند. و پس از حركت حضرت به كوفه نيز اين نهى‏ها ادامه داشت ولى حضرت سرانجام مسير كوفه را انتخاب كرد و به آن سويى رهسپار شد كه همه از آن مى‏ترسيدند و حضرت را از آن باز مى‏داشتند.
حال سؤال اين است كه چرا حضرت به تحليل‏هاى آنان عمل نكرد و مسير ديگرى اعم از ماندن در مكه يا رفتن به سوى يمن و ... را انتخاب ننمود و تنها مسيرى را كه همه از آن نهى مى‏كردند پيمود؟
مگر ايشان آيه «و شاورهم فى الامر»(18) را نخوانده بود؟ مگر از پدرش نشنيده بود كه «من شاور الرجال شاركها فى عقولها».(19)
نياز پاسخگويى به اين پرسش با توجه به بحث‏هاى قبلى، به ويژه اينكه امام حسين(ع) هميشه جانب احتياط را رعايت مى‏كرد و احتمال‏هاى كم‏اهميت را نيز بها مى‏داد و علاوه بر اينها تلاش مى‏كرد در عين حفظ مواضع اصلى خويش با ديگران و حتى با دشمنان سازگارى داشته باشد، بيشتر روشن مى‏گردد.
زيرا از نظر ظاهرى نه تنها حضرت، احتمال خطر را ناديده گرفته بلكه خود را در دهان دشمن قرار داده است و مشاوران زيادى را نيز از خود ناراحت نموده است و سرانجام خود را به كشتن داده و زن و فرزندان خود را اسير دشمن ساخته است. حداقل لازم بود كه زن و فرزند خود را از مكه به كوفه نبرد و تنها ماندن يكى دو ماهه خانواده بهتر از برخورد با آن حوادث سهمگين و بودن در درون جنگ و درگيرى بود تن دادن به اين همه ريسك و خطر، خصوصاً با توجه به ارزش زيادى كه امام براى خانواده‏اش قايل بوده، حتماً داراى مصالح و انگيزه‏هايى بوده كه بايد آنها را كشف كرد.

انگيزه افراد در نهى از حركت به كوفه
به نظر مى‏رسد پيشنهادهاى افراد مختلف پيرامون نهى از رفتن حضرت، به سوى كوفه، يا نهى از بردن خانواده در اين سفر، برخاسته از جوّ سياسى و شناخت آنان از اوضاع سراسر مملكت اسلامى يا شناخت روحيه مردم كوفه نبوده است، بلكه همه برخاسته از احاديثى بوده كه از پيامبر اكرم(ص)، حضرت على(ع)، حضرت مجتبى(ع) و ... در باره كشته شدن امام حسين(ع) در نزديكى كوفه سرزمين طف، نينوا و يا كربلا بوده است و آنان چون اين احاديث را در ذهن داشتند و مى‏ديدند كه حضرت، با حكومت يزيد بيعت نكرده و از مدينه خارج شده و به برخى نواحى نامه نوشته و سخنش بر سر زبان‏ها مى‏گردد و احتمال دارد كه پيشگويى‏هاى پيامبر اكرم(ص) در مورد او به وقوع بپيوندد، براى رهايى او از آنچه مقدر شده و پيامبر اكرم(ص) از آن خبر داده است، پيشنهادهاى ديگر را مطرح مى‏ساختند.
آنان فكر مى‏كردند اگر امام به سوى كوفه نرود، مى‏توان با اراده خداوند مقابله كرد تا او كشته نشود. آنان چه بسا خداوند را همانند بشرى مى‏دانستند كه چون طرح عملياتى‏اش فاش شود مى‏توان به او رو دست زد و نقشه‏هاى او را خنثى ساخت!
اما امام حسين(ع) خوب مى‏دانست كه خبرهاى پيامبر اكرم(ص) حتماً محقق مى‏شود و ... و به خاطر اخبار غيبى نبايد كار، تلاش، خرد، عقل، عشق، عاطفه و ... را به كنارى نهاد. بلكه همه بايد تلاش خود را به بهترين نحو انجام دهند و قضاى الهى هم خواهد آمد.
و اين كلام كه قضاى الهى همان گونه كه هست محقق مى‏شود را حضرت در موارد زيادى و در جواب افراد مختلفى به كار برده است و همين نشان مى‏دهد كه آنان مى‏خواسته‏اند با پيشنهادهاى خود، جلوى تحقق آن را بگيرند و حضرت مى‏فرمايد آن قضا قابل رفع و دفع نيست.(20)
بنابراين كسى نبايد سخنان عبدالله بن‏عباس، عبدالله بن‏جعفر، عبدالله بن‏عمر، عبدالله بن‏زبير، محمد حنفيه، مسور بن‏مخرمة، بوبكر بن‏عبدالرحمن، عمر بن‏على بن‏ابى‏طالب، عبدالله العدوى،ام سلمه و ... را تحليل سياسى قلمداد كند زيرا اكثر اينان به خانواده عصمت نزديك بوده و از پيشگويى‏هاى پيرامون قتل امام حسين(ع) خبر داشته‏اند و امام هم در مقابل به كلماتى چون: «اگر به آشيانه جانورى پناهنده شوم باز مرا بيرون مى‏آورند و مى‏كشند»،(21) «از خداوند در اين باره طلب خير مى‏نمايم»،(22) «قضاى الهى در هر كار واقع مى‏شود»،(23) «اگر در دل سنگى باشم مرا خارج مى‏سازند و مى‏كشند»(24)، «خداوند خواسته مرا كشته ببيند»(25)، «خداوند آن گونه كه دوست دارد حكم مى‏كند.»(26) و ... تمسك كرده تا به آنان بفرمايد نبايد به فكر مخالفت با قضاى حتمى الهى بود، بلكه هر كسى بايد وظيفه خود را انجام دهد و به همين جهت آنان قانع مى‏شدند و سكوت مى‏كردند و گرنه تحليل سياسى را با قضاى الهى پاسخ گفتن خطاست و امام(ع) چنين كارى را انجام نمى‏دهد.

قسمت سوم: ويژگى ‏هاى مثبت كوفه و مردم آن
على‏رغم اينكه در سخنرانى‏ها و منبرها پيوسته بدى كوفه و مردم آن بيان مى‏شود ولى از نظر تاريخى و تحليلى اين چنين نيست و ويژگى‏هاى مثبت فراوانى داشته‏اند
كه در جاى ديگرى وجود نداشت كه اگر از علم غيب و اخبار و پيشگويى‏هايى كه پيامبر اكرم(ص) فرموده بود صرف نظر كنيم و آنان را ناديده بگيريم، يا به جاى امام حسين(ع) فرد ديگرى بيرق مخالفت با حكومت يزيد را برمى‏افراشت و مى‏خواست آن حكومت را ساقط سازد يا در مقابل آن، حكومتى قوى تشكيل دهد، تنها راه و عاقلانه‏ترين راه، هم‏دست شدن با مردم كوفه بود و در آن زمان بهترين ياوران آنان بودند و مناسب‏ترين سرزمين براى درگيرى با حكومت مقتدر اموى، كوفه و اطراف آن بود.
1 ـ از زمانى كه امام حسين(ع) با بيعت نكردن در مدينه، عَلَم مخالفت با بنى‏اميه را برافراشت و به سوى مكه هجرت كرد نامه‏هاى زيادى از كوفه براى حضرت فرستاده شد و او را به ديار خود دعوت كردند ولى هيچ كسى از هيچ جاى ديگر نامه‏اى براى حضرت ننوشت و اعلام آمادگى براى پذيرايى از حضرت و دفاع از او يا دفاع از اسلام ننمود.
2 ـ مردم ساير شهرها در جريان امور نبودند تا به فكر تغيير حكومت و امثال آن بيفتند، همه حكومت مركزى را قبول داشتند و با آن بيعت كرده بودند، شام و اطراف آن براى رسول اكرم(ص) خويشاوندى نزديك‏تر از معاويه نمى‏شناختند! بصره كه هيچ نامه‏اى به حضرت ننوشتند و حتى حضرت كه به سران آنان نامه نوشت، برخى نامه‏ها را كتمان كردند و يكى از آنان از ترس اينكه اين نامه دسيسه‏اى از سوى ابن‏زياد باشد، نامه و نامه‏رسان را نزد ابن‏زياد برد و او نيز نامه‏رسان را اعدام كرد.(27)
از بلاد يمن و غيره نيز خبرى نبود، اگر چه گفته مى‏شد كه آنجا شيعيان على(ع) هستند ولى شيعه بودنشان و محبت على(ع) در دل داشتنشان به اين جهت بود كه حدود پنجاه و اندى سال قبل، پس از اينكه خالد بن‏وليد به آنان حمله كرده بود و اموال آنان را از بين برده بود و زيادى از آنان را كشته بود، حضرت على(ع) به آن ديار رفت و تمامى خسارت‏هاى مادى و معنوى را جبران كرد(28) و دفعات بعدى نيز همين گونه عمل كرده بود. بنابراين هيچ مزيتى بر مردم كوفه نداشتند.
3 ـ مردم كوفه نيز دست‏پرورده على(ع)، عاشق او و عاشق فرزندان او بودند و لااقل بيست ماه همراه على(ع) با معاويه جنگيدند و پنج سال تحت نظارت مستقيم او بودند و نيز به سرزمين شام، مركز حكومت امويان نزديك‏تر بود از يمنى كه رفتن به آنجا خودش نوعى فرار تلقى مى‏شد.
بله مردم كوفه مشكلى داشتند كه آن مشكل مختص به آنان نبود بلكه سراسر عالم اسلام را فرا گرفته بود و آن جهالت نسبى آنان و توجه نداشتن به توطئه‏هاى مخفى معاويه و دار و دسته بنى‏اميه بود كه باعث شد از آنان خوارج به وجود بيايد كه وصف آنان گذشت.
هر سياستمدارى ـ و از جمله امام حسين(ع) ـ احتمال مى‏داد اين نقيصه در طول بيست سال گذشته كه مردم كوفه جنگى نداشته‏اند و فرصت كافى براى علم آموزى و ... داشته‏اند مرتفع شده باشد، خصوصاً كه برخى از صحابه پيامبر(ص) و تابعان خوب و باوفا در كوفه بودند و آنان نامه به حضرت نوشتند.
بنابراين، انتخاب كوفه بهترين گزينه بود زيرا؛
الف: مردم آنجا اكثريتشان شيعه و دوستدار ائمه اطهار بودند.
ب: اكثر مردم آن جا به حضرت نامه نوشتند و از آن حضرت دعوت كردند در حالى كه مردم هيچ شهرى از وى دعوت نكردند.
ج: كوفه مركز جنگجويان بود و همه طوايف، در آن طايفه و عشيره‏اى داشتند و اگر رزمنده و جنگجوى ديگرى وجود داشت
مى‏توانست با ورود به كوفه در قبيله و گردان مخصوص خود قرار گيرد.
د: مردم كوفه عدالت على(ع) و بيست سال ظلم و جور معاويه را با تمام وجود حس كرده بودند، بنابراين عشق و علاقه‏شان به قيام و يارى حسين(ع) بيش از ديگران و داراى اصالت بود.
ه: با وجود افراد دانشمندى كه در كوفه بودند، سطح فرهنگى آنجا از جاهاى ديگر برتر بود، از توطئه‏هايى كه در حال شكل‏گيرى بود آگاه‏تر بودند، در نتيجه نمى‏شد امام حسين(ع) و اصحابش را در بين آنان با برچسب خارجى، بدنام جلوه داد. و اين امتيازى بود كه در جاهاى ديگر وجود نداشت.
به همين جهت پس از كشتن امام حسين(ع) مردم شهرهاى ديگر ورود اسرا را جشن گرفتند ولى مردم كوفه اين چنين نكردند.
و: مردم كوفه در نزد اهل بيت بدسابقه‏تر از جاهاى ديگر نبودند، اگر مردم كوفه پس از سه سال جنگ خسته شده بودند و نسبت به جنگ همراه حضرت على(ع) سستى به خرج دادند، مردم مدينه، همان روزهاى اول پس از رحلت رسول خدا(ص) به سراغ ديگران رفتند و حتى در گرفتن فدك حضرت على(ع) و زهرا(س) را يارى نكردند و مردم بصره در ابتداى حكومت حضرت على (ع) از ياوران طلحه و زبير شدند.

خلاصه:
تنها سه گزينه براى حضرت اباعبداللّه(ع) وجود داشت:
1ـ پيشنهاد عبداللّه بن‏عمر، مبنى بر بيعت با يزيد و برگشتن به مدينه، خانه و كاشانه خود و سازشكارى و دست برداشتن از تمامى اصول و مبانى خود.
2ـ ماندن در مكه و استفاده از امنيت حرم و مقاومت در درون شهر مكه، همان
گونه كه ابن‏زبير عمل كرد.
3ـ رفتن به كوفه، همان چيزى كه انتخاب شد.
اما گزينه اول همان سازشكارى، قبول ذلت و فاتحه اسلام را خواندن بود، همان گونه كه خود حضرت فرمود: «و على الاسلام السلام اذ بليت الامة براع مثل يزيد».
گزينه دوم بر فرض مثمر بودن و مفيد بودن، ثمرى بيشتر از آنچه كه براى ابن‏زبير داشت براى امام حسين(ع) به همراه نداشت بلكه به مراتب ثمراتش براى امام حسين(ع) كمتر بود. زيرا يزيد سال اول حكومتش امام حسين(ع) را شهيد كرد و سال دوم به مدينه حمله كرد و سال سوم مكه را مورد تعرض قرار داد و به خانه خدا حمله كرد و حتى خود كعبه را به آتش كشيد و در همان گير و دار يزيد مرد و محاصره مكه و خانه خدا شكسته شد.
بنابراين اگر امام حسين(ع) به كربلا نمى‏رفت، همان سال اول، در مكه مورد هجوم همه‏جانبه واقع مى‏شد و او و عبداللّه بن‏زبير هر دو در يك حادثه و با يك حمله كشته مى‏شدند و مقاومت آنان بدون هيچ دستاوردى به شكست مى‏انجاميد و هزينه كمترى را براى يزيديان به همراه داشت.
اما در مقابل امام حسين(ع) و ساير مبارزان هزينه بيشترى را پرداخته بودند زيرا حرمت خانه خدا شكسته بود و برچسب خارج يا مرتد يا فتنه‏گر به راحتى به دامان او مى‏چسبيد و اثر و نامى از نهضتش باقى نمى‏ماند. همان گونه كه از ابن‏زبير اثرى و نامى نماند.
و احتمال اينكه حضرت در حال احرام، در مكه يا منا و عرفات ترور شود نيز بود كه در اين صورت بيشترين هزينه‏ها را امام حسين(ع) پرداخت كرده بود و هيچ بهره‏اى نبرده بود.
و علاوه بر اينها احتمال اينكه جاه‏طلبى‏هاى ابن‏زبير و اينكه او مى‏دانست با بودن امام حسين(ع) كسى با او بيعت نمى‏كند موجب شود كه خود او برنامه ترور حضرت را پى‏ريزى كند يا درگيرى خانوادگى و خطى پيش بياورد، نيز منتفى نبود همان گونه كه پدرش و طلحه، جنگ جمل را به جهت مقام‏طلبى، عليه حضرت على(ع) تدارك ديدند. و در اين صورت نيروهاى مخالف حكومت بنى‏اميه خودشان با هم درگير مى‏شدند و بهترين موقعيت را براى سيطره حكومت اموى فراهم مى‏كردند.
به هر حال، گزينه دوم ـ اگر نفعى داشت ـ كه نداشت ـ براى ابن‏زبير بود و براى امام حسين(ع) هيچ گونه نفعى را نمى‏توانست به همراه داشته باشد.
بنابراين تنها گزينه معقول و كم‏هزينه براى امام، گزينه سوم يعنى انتخاب كوفه بود، حتى اگر چه قطع داشت كه در اين مسير كشته خواهد شد، زيرا باز حرمت خانه خدا شكسته نمى‏شد، نيروهاى مخالف حكومت مركزى با هم درگير نمى‏شدند و دشمن را در چند مرحله و در چند نقطه مختلف مورد هجوم قرار مى‏دادند، يكى خودش و اصحابش در كربلا، دوم، عبداللّه بن‏زبير و يارانش در مكه و سوم مردم مدينه در مدينه.
علاوه بر اينكه ـ صرف نظر از اخبار غيبى ـ احتمال عقلايى وجود داشت كه مردم كوفه بر توطئه‏ ها پيروز شوند و امام پيروزمندانه وارد كوفه شود و حكومت حق و عادلانه‏اى تشكيل دهد و آنچه را در وصيت‏نامه نوشته بود، در خارج از كاغذ، بر صفحه وجود محقق سازد.
افزون بر اينها اگر امام حسين(ع) مسير ديگرى را انتخاب مى‏كرد مثلاً به سوى يمن رهسپار مى‏شد ولى قبل از وصول به آنجا فرماندار و سپاهيان يمن با لشكرى در بيرون شهر به مصاف امام حسين(ع) مى‏آمدند و يا
در صورت ورود به يمن كسى به سخنانش اعتنايى نمى‏كرد و از ترس يا دوستى تنها از حكومت اموى اطاعت مى‏كردند، آيا جاى اشكال به امام حسين(ع) باقى نبود كه چرا كوفه با اين ويژگى‏هاى مثبت را رها كردى و به يمن، مصر، نجد يا ... رفتى تا تو را خوار و ذليل سازند؟
آيا در صورت رفتن به بلاد غير كوفه، حجتى عليه مردم داشت تا بگويد من براى پاسخگويى به دعوت شما آمده‏ ام؟ آيا سابقه مردم شهرهاى ديگر در برخورد با اهل بيت از كوفه درخشان‏تر بود؟!
بنابراين تنها گزينه قابل انتخاب همان بود كه حضرت سيد الشهداء انتخاب نمود.

                                                                                              احمد عابدینی
-----------------------------------------------------------------------------
پى ‏نوشتها:
1. ر.ك: بحارالانوار، 44/65.
2. در تاريخ طبرى و برخى از كتاب‏هاى تاريخى اسمى از عبدالرحمن پسر ابوبكر برده نشده است.
3. ر.ك: موسوعة كلمات الامام الحسين، 281، معهد تحقيقات باقر العلوم، ناشر، دارالمعروف، 1373ه··· .ش، ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/251.
4. تاريخ الطبرى، 4/251.
5. ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/252، مؤسسة الاعلمى، بيروت.
6. الصلة خير من القطيعة اصلح الله ذات بينكما، همان، ص351.
7. تاريخ الطبرى، همان.
8. اسم نبردن از عبدالرحمن بن‏ابوبكر و عبدالله بن‏عمر، به اين جهت است كه در تاريخ طبرى و برخى ديگر از همان ابتدا اسم پسر ابوبكر ذكر نشده و معلوم نيست كه يزيد دستور داده باشد كه از او نيز بيعت شديد گرفته شود. و عبدالله بن‏عمر، همان گونه كه مروان براى وليد تحليل كرده اهل جنگ نيست و اگر حكومت بدون جنگ، به دست او بيايد آن را خواهد پذيرفت.(*) پس بيعت كردن يا نكردنش خيلى مهم نيست.
* تاريخ الطبرى، 4/251.
9. ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/251.
10. ر.ك: تاريخ الطبرى، 4/251.
11. همان.
12. سوره قصص، آيه 21. «[موسى [ترسان و نگران از آنجا بيرون رفت.»
13. ر.ك: موسوعة كلمات الامام الحسين(ع) 290 و 291، من از روى سرمستى، گردنكشى، فسادانگيزى و ستمگرى خارج نشدم بلكه تنها خارج شدم تا خواستار اصلاح در امت جدم باشم، مى‏خواهم به امور پسنديده امر كنم و از امور ناپسند نهى كنم و به روش جدم و پدرم على بن‏ابى‏طالب سير كنم.
14. سوره شعراء، آيه 214، «و خويشان نزديكت را هشدار بده.»
15. سوره قصص، آيه 22، «و چون به سوى [شهر] مدين رو نهاد، گفت اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند.
16. رك: موسوعة كلمات الامام الحسين، 305.
17. اين پيشنهاد از سوى عبدالله بن‏عمر مطرح شد و حضرت شديداً در مقابل آن موضع گرفت. رك: موسوعة كلمات الامام الحسين، 307.
18. سوره آل‏عمران، آيه 159 و با آنان مشورت كن.
19. نهج البلاغه، كلمات قصار، 161، هر كسى با مردان مشورت كند در عقل‏هايشان شريك شده است.
20. در جاى خود بحث شده كه علم الهى با اختيار انسان و با تكليف داشتن او منافاتى ندارد و انسان بايد وظيفه فعلى و تكليف خود را انجام دهد.
21. موسوعة كلمات الامام‏الحسين،290.
22. همان، 288.
23. همان، 289.
24. همان، 290.
25. همان، 292.
26. همان، 302.
27.
28. بحارالانوار، 21/142؛ الكامل فى التاريخ، ابن‏اثير، 1/620.
منبع :
www.ahmadabedini.com



چاپ
 
 
پنجشنبه  20 بهمن  1390
Thursday  09 February  2012

Abo Hava

اصفهان
حداقل دما:
حد اکثر دما: 15°
رطوبت: 65%
طلوع آفتاب: 6:50 صبح
غروب آفتاب: 5:41 عصر
جمعه:
حداقل دما:   حد اکثر دما: 16°

اوقات شرعي اصفهان

لينك علما و مراجع تقليد

montazery.jpg

sistany.jpg

makarem.jpg

vahyd_khorasany.jpg

a-saneii.jpg 

safy_golpayegany.jpg
ahmad_abedini.jpg

قرآن آنلاين

qoran_1.jpg 

جستجو

تماس با ما

به وب سـایت مهتاب خوش آمدید.

لطفا مارا با پیشنهادات وانتقادات

سازنـده خود بهـره مـند سـازید.

سـایت مهـتاب آماده پاسـخگوئی

به سوالات شما پیـرامون مسـائل

اعتقـادی، شـرعی ، تاریخ اسلام

و غیره می باشد.

آدرس پست الکترونیکی ما




srh@mahtab-njf.com